
برای خواندن مصاحبه من با ایسنا درباره صدور حکم پرونده روزنامه نگاران و زرافشانی اینجا کلیک کنید
سال 86 هم تمام شد 86 هم سال خوبی بود ماه آخر برام یه هدیه بزرگ داشت یک هدیه ی آسمانی و دوست داشتنی ، اما همین اسفند خوش یمن تمام سرمایه ی مادی زندگی ام را به تاراج برد معنی اش این است که دوباره باید از صفر شروع کنم اما مهم نیست . درست می گم مهم نیست ؟اما حالا که دارم برای تو مخاطب دوست داشتنی ام می نویسم احساس تنهایی شدیدی توی دلم بازی می کنه و دست بردار هم نیست اما دلم از اونجا میسوزه که با این همه آدم دور و برم بازم باید بگم تنهام . بگذریم مثل همیشه .
سال خوبی داشته باشین و امیدوارم خواسته های دلتون با حکمت خدا یکی بشه بازم امیدوارم به جای خندیدن به گریه ی آدما رفیق و همدلشون بشید توی سال جدید همتونو میبینم عید تازه تون مبارک

گزارش حاضر با زحمت دوستان خوبم در روزنامه ی جام جم آماده شده که محتوای آن گریزی است بر گذشته خاکستری من اگر خواندید و نظر دادید خوشحال می شوم
با آنكه جوان است اما همچون آنهايي كه سن وسالي سپري كردهاند دوست دارد از گذشته حرف بزند وتجاربش را به رخ بكشد. وكيل جوان با آنكه تنها 26 بهار را به چشم ديده اما خود از سه دورهي متفاوت زندگي صحبت ميكند.دوران پرشور و احساس دانشجويي و سپس روزنامهنگاري، تجربهي مشقت بار كار و بالاخره وكالت.
مهرداد رضايي فرد، همكار روزنامه نگار ديروز ووكيل زبدهي امروز را در حالي در دفتر كارش ملاقات كردم كه در حال به روز رساني وبلاگش بود. لپ تابش را بر ميگرداند تا وبلاگش را نشانم دهد نامش «مهر»است. رد مطالب را كه دنبال ميكني ميبيني همچنان نتوانسته از فضاي روزنامهنگاري خارج شود خودش ميگويد:«اگر روزي بهترين وكيل كشور هم شوم بزرگترين افتخارم اين است كه بازارياب يك روزنامه بودم. هيچ وقت طي اين سالها فضايي را قابل مقايسه با آن سالها نديدهام» ميپرسم«چرا؟»، اما وكيل جوان پاسخ همين سوال يك كلمهاي را خيلي سخت ميداند:«جواب دادن به اين سوال خيلي سخت است، چون عيني است و بايد آنرا تجربه كني. با آدمهايي درارتباط بودم كه فكرشان مقدس بود.حتي اگر غل وغشي هم در آن بود اما اين فكر آيندهي اين شهر را ميساخت.» نوستالژي كار مطبوعاتي چنان در برش گرفته كه ما را با خود به گذشتهي نزديكي ميبرد:« تلاشي كه يك خبرنگار آماتور ميكرد تا خبري تنظيم كند ياعكاس و گزارشگر مطالبش را به تاييد مدير تحريريه، معاون سردبير و سردبير برساند در نوع خود وصف ناشدني است. گذار از اين همه صافي، البته پايان كار نبود و تازه در مقابل مخاطب قرار ميگرفتي كه چه واكنشي به مطلبت نشان ميدهد كار آنقدر فشرده بود كه از ساعات اوليه روز شروع مي شد و تا غروب طول ميكشيد شايد قابل هضم نباشد كه بالاترين حقوق كه آن تيم ميگرفت 50 هزار تومان بود.»
گر چه بخاري تازه نصب شده دراتاق كارش، كم رمق تراز آن است كه سرماي بيرون از تنم بزدايد اما شور و حرارت رضايي فرد در ياد آوري دوران خوش روزنامهنگاري، جبران كم كاري بخاري را ميكند.
او اينگونه ادامه ميدهد:« به جرات ميتوانم بگويم عاشقترين افراد به كار را آدمهاي آن نشريه ديدم. البته نتيجه اين فداكاري را افراد ديگري ميبردند جالبتر اينكه آن مجموعه ميدانستند زندگي، جواني و خانواده خود را براي كاري ميگذارند كه پايان خوشي درانتظارش نيست.» ا و از سال 79 همكاري با مطبوعات استان را از طريق چاپ شعر و مقالهي ادبي آغاز كرده است. به گفتهي خودش دردوران دانشجويي مدير مسئول نشريهي پر مخاطب دانشجويي نيز بوده كه يكبار براي تامين هزينههاي انتشار آن كيف سامسونيتاش را به قيمت پنج هزار تومان فروخته است.
ادامه مطلب
بچه های مهربان جام جم یک گزارش جالب از زندگی من تهیه کرده اند و به چاپ رسیده اول صبح روی وبلاگممی نویسمش وقت کردید حتما بخوانید و نظر بدید فعلا
سخنگوی شورای شهر کرمانشاه مجددا به دادگاه احضار شد
مهرداد رضایی فرد وکیل روزنامه نگاران در همین خصوص گفت : جرم جدید زرافشانی اتهام افترا می باشد در حالیکه وی در گذشته با اتهام برهم زدن نظم جلسه محاکمه شده بود
دستهايش را دور تا دور ستون بهم گره زده بود و با هر ضربه،آن را به پيكره ي نفوذ ناپذير ستون سنگي فرو مي برد ، ناله هاي محزون نشاني از ريزش آبرويش بود و جداره ي بي روح ستون سنگ صبور دست و پا بسته ي ندامتش .
چند متر آنطرف تر زن كه مهر خيانت روي پيشاني اش خشك نشده بود چادر سياه را به اندام لاغرش پيچانده و با هر آتش تازيانه بهانه و توجيهي را در سر مي پروراند .
مرد و زن جوان به جامعه و مباني آن خيانت كرده بودند ، مرد ، مجرد بود و زن چند سالي مي شد كه با فرزندش سايه ي سبك شوهر را روي سر احساس مي كرد . اما آنها انسانيتشان را به ..........
و ضربه هاي شلاق تمام عقده ي شوهر بي آبرو را بر بدن جوان متجاوز خالي مي كرد .
درست فهميديد! من شاهد اجراي مجازات شلاق بودم حدي يا تعزيري اش زياد مهم نيست اما هنوز نمي دانم كه از اين مشاهده راضي بودم يا ناراحت . چند ساعتي از آن كشمكش فكري نگذشته بود كه به همراه دوستان مطبوعاتي ام به بهانه اي روانه ي زندان شديم و با انواع و اقسام محكومين و محبوسين مواجه شديم . از دوستانم كه مخالف خشونت آميز بودن مجازات شلاق بودند پرسيدم كه شما چه مجازاتي را فارغ از احام فقهي و به استناد اصول اخلاقي و انساني براي متخلفينی كه شرح دادم در نظر مي گيريد كه كمترين آن 2سال حبس و بيشترين آن قتل با گيوتين بود .
به نظر شما فروپاشي بنيان يك خانواده و از هم گسيختگي عزت جامعه را چگونه مي توان تلافي كرد ؟ قدري به اين مسئله فكر كنيد
هفتم اسفند روز گراميداشت وكيل و استقلال كانون وكلا بود استاندار و آدمهاي مسوول زيادي هم آمده بودند من هم كه خيلي اتفاقي نفر اول اختبار وكلا شده بودم براي گراميداشت اين روز حاضر شدم روزي كه هيچ كجاي حافظه ي اين جامعه جايي ندارد.به هر حال از من با يك لوح ساده؟و آرم كانون توسط استاندار تقدير بعمل آمد و كلي براي خودم ذوق كردم اما دل من و خيلي از دوستانم پر بود از حرفهايي كه ارزشي براي شنيدن نداشت(البته نه به زعم ما ) اما وقتي كه اسمم توسط صداي آشفته ي مجري به گوش حاضرين رسيد يك دفعه به ياد روزهاي سخت و پر تلاطم گذشته افتادم به ياد آرزوهايي كه با به دست آوردنش برايم بي اهميت شده اند و آن حقوق بيست هزارتوماني روزنامه ...
يك حرف تازه
امسال براي من سال خوبي بود سالي پر از قراردادهاي خوب و موفق . سال 85 با من خيلي صادق بود اما من صداقتم را كمرنگ ديدم هر چه با شغلم صميمي تر مي شوم احساس مي كنم كه آدم تازه اي شده ام تازگي اي كه برايم جالب نيست . چند ساعت بيشتر هم به پايان آن نمانده و من براي فرار از خودم مي خواهم پايم را روي پدال سفر گذاشته و تا گاز مي خورد به سمت دنياي تازه اي بروم نمي دانم در این مدت كه چشمهاي مهربانتان را روي نوشته هاي من باز گذاشته ايد لذتي عايدتان شده است يا نه ؟ راستي چند روز پيش به يك پادگان آموزشي رفته بودم و تصاويري را كه ديدم مكتوب كرده ام حتما برايتان مي نويسم پس تا سال جديد خداحافظي
(این گزارش توصیفی تحلیلی توسط مدیر وبلاگ در یکی از ویژه نامه های روزنامه ی جام جم به چاپ رسیده است)
ای کاش آن رگی که این همه برای پیدا کردنش تلاش می کنی برای آخرین بار پذیرای سرنگ های آلوده پر از مواد باشد یا اینکه، اشتباهی وارد رگ دیگری بشود- شاید پایانی بشود برای نفس های بی فایده ات – سالار!
وقتی چشمتان به یک معتاد تزریقی افتاد آرام خودتان را کنار بکشید آخر آنها کمی، نه خیلی زیاد خطرناک هستند، احتما ل دارد به محض دیدن شما به خاطر اینکه مزاحم کارش نباشید به طرف شما حمله کند و آن سرنگ لعنتی که خیلی ها را آلوده کرده یک – خوش آمد – به شما بگوید.
بی پناه، اما معتاد
از سالار حرف می زنیم، همانی که پشت دیوار قبرستان نشسته، سوز و سرما اهالی محل را خانه نشین کرده است بهترین استفاده را از این سکوت و رکود می برد با یک شیلنگ مخصوص بنزین ساعد دستش را می بندد و سرنگ آماده را به صورت مایل در رگ دستش فرو می برد انگار تمام لذت دنیا با نهایتش، در دست این مرد تزریق می شود.
دیواره ی قبرستان تکیه گاه خوبی برای بی پناهی های سالار است « ای داد » این قید با یک نفس عمیق تمام احساس مرد را به ما نشان می دهد. خیلی آرام کنارش می روم و با چند سوال مهمان حال و هوای مسمومش می شوم – جایتان اصلا خالی نباشد- از حال و هوایی که بعد از ورود آن ماده به داخل رگهایش دارد می گوید«حداقل برای چند دقیقه نمی فهمم کی هستم و چه به روزم آمده، خودم را گم می کنم، در میان هاله ای که نمی دانم چیست، اما خوب، برایم خوب است حداقل من لذت می برم »
برای خواندن گزارش کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
قبل از تحریر
زن ، زن بی انصاف و زیاده خواه به خاطر مهریه دو دانگ از خانه ی شوهر را به نام خود زده و البته طلاقش را هم گرفته حالا سه سالی می شود که از این ماجرای تلخ می گذرد اما شوهر معلم و البته پیر با یک حال و وصف عجیب دارد سر مسوول محترم ... داد می زند :
« آخه بی انصاف ، مگه تو نمی دانستی » ماجرا از این قرار است که آقا معلم ما بنا به دلایل نا معلومی همسرش را طلاق می دهد و به جای مهریه ، دو دانگ از خانه اش را به نام زن می زند اما این ماجرا در هیچ سندی قید نشده و حالا زن مهریه ی گرفته اش را می خواهد .
سوای مسائل حقوقی و قضایی اش ، مرد هراسناک سراغ مسوولین آمده و آنقدر این موضوع آزارش می دهد که صدایش کز گرفته و بغضی سنگین در گلوی پیرش تلنبار شده است(( آخه آقا با چه زبانی بگم من یکبار مهریه را...)) این لحظه صدای معلم پیر ما با گریه ای حزین آغشته می شود و بقیه ماجرا را خودتان حدس بزنید.
برای خواندن مطلب کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
برای تو که شاید نوشته هایم را بخوانی !
هیچ وقت برای خواندن تمام نوشته هایم فرصت نمی کنی، قبول کن این دنیا نه جایی برای راحت گذاشتن تو دارد و نه جایی برای ته مانده ی واژه های من.
برای همین است که تنها مینویسم و انتظار تعریف و تحسین کسی را ندارم.
تو شاید نتوانی مثل من فکر کنی – پس دلگیر نشو – اگر می گویم برایم مهم نیست
با چه داسی نوشته هایم را می چینند.
هیچ وقت خودم را مثل آدمکها ندانستم- نه از آنها برتر بودم و نه بدتر .
اما دنیایم – دنیای خلوتی بود – بدون حتی رد پایی.
شاید علت کال بودن واژه هایم هم همین باشد.
وقتی از سایه سار این نوشته ها کسی عبور نمی کند چطور دستی می تواند واژه های رسیده را بچیند...
اما توی همین کال بودن هم عالمی ست
فکر می کنم با من حرف می زند حرفهای خیس و پر از ترشی یک سیب کال اما خوشم می آید از اینکه یک قلم پاک و سپید به جمع وبلاگ نویسها علاوه شده اولین لینک پیوندها آدرس کلبه تنهایی اوست بد نیست دستنوشته هایش را بخوانید
برای همین حس مرموز واژه های مبهم روی دست سنگینی می کند که گاهی این حس با رقص قلم به سینه ی کاغذ می چسبد و گاهی به قلب رنگ .
حرفهای نگفته از آدم ها شکل های مختلف می سازد ... و من نا خواسته به سرزمین واژه ها تبعید شدم ُ سرز مینی که دامنگیر علا قه ام شد ماندگارم کرد و شدم بنده ی بی چون و چرای قلم و البته چهره ی وسوسه انگیز کاغذ
این گوشه ای از نوشته های بهترین من است به ویلاگ تازهاش سر بزنید آدرسش اولین لینک ( در قسمت پیوندها) من است
کجایی ای عاشق
« کوچه ی ما بی تو حالا روز و شبها سوت و کوره » از این مصرع آغازین غزل هیچ وقت به آسانی عبور نمی کنم هر بار که غزلش زمزمه ی احساسم می شود به یاد صلابت عجیب چهره اش می افتم اما پشت آن ابهت نا – خواسته چهره ای سبز و شاید سپید جا خوش کرده است .
چند سالی می شود با « شیدا » ی واقعی همکلام نشده ام اما هنوز خاطره ی قیچی شدن غزلش توسط حروفچین روزنامه روی اعصابم رزه می رود .
اما همین چند روز پیش « مسکین » کرمانشاه گفت و گویی با ابوالقاسم شیدا در صفحه ی ادبی بی نام و نشانش در آوای کرمانشاه انجام داده است. مقدمه ی مصاحبه تواضع و اصالت شعر شیدا را نشان می دهد و اینکه قرار است گفتگویی انجام شود که مضمونش عرفان حافظ باشد و تفسیر مفاهیم حروف و کلمات آن ، یا شاید گریزی زده شود بر فلسفه ی عرفان سهراب .
اما به یکباره خلوت سهراب و بلندای نگاه سلطان شعر جایش را به جمله های عاشقانه و خواننده های مورد علاقه می دهد . هدف مصاحبه به جای تحلیل یک سبک و فضای شعری ، خوشایند و علاقه ی استاد می شود .
بیچاره ابوالقاسم شیدا ، راه فراری هم از مصاحبه ندارد و عذاب خودش را از « سوالهای بی فایده » پنهان نمی کند .
راستی آقای « مسکین » حیف نیست یک « ادیب فرزانه » را رو در روی خود بنشانی و از غریبی شعر اخوان حرفی به میان نکشی و از عا فله مندی فروغ نگویی .
شاید من خیلی از مصاحبه پرت شده باشم اما یک چیزی به من می گوید که لین سبک مصاحبه برای یک مانور تبلیغاتی مجاه های زرد به درد می خورد نه روزنامه ای با آن سابقه ی ادبی .
اما دلم می خواهد که دوست و شاعر خوبم که حالا خیز بلندی برای شعر برداشته بگویم این سوال ها به درد فوتبالیستهای بی سواد و بازیگران بی در و پیکر می خورد نه شیدا ی کنونی شعر ما .
###
فرهاد جان دلم برای یک گفتگوی فهیمانه در شعر تنگ شده است و تو از آن بر می آیی .
# این نوشته را ابتدا با اجازه ی فرهاد خان مرادی نوشتم و بد نیست که بگویم فرهاد مرادی مصلح خوبی برای نوشته ها و شعر های من بود .
۱-شعر در مرداب
۲-رکود در کشتی کرمانشاه
۳- امیر بابا . امیر آوا
بهار آمده بود البته با طعم خوش سیب ، خورشید عشوه های نورانی اش را در رستنگاه تاریک یک گیاه میدرخشانید در این عطر انار می توانستی شعر بگویی و عرق ریزان احساست گوش نواز صاحبان شقایق باشد
آنوقت ها بهار قشنگی بود بهاری اشنا با صفای سبز ها ، اما حالا بهار از پشت بام خانه ها پا به فرار گذاشته و هی سایه ی سیاه زمستان را دنبال خود می بیند چند سالی می شود صفحه ی ادبی « برگی از درخت تنهایی » تنها مانده نامی فلسفی و عرفانی آمیخته با فرهنگ و عرفان چین و یونانو ایران
چند نفری از جنس آوازهای بی بدیل روی بال بارن خورده ی قوها سوار می شدیم و با شعر سر مان را گرم می کردیم . دست راستم عاشق شعر بود و دست چپم شاعر ، رئیس هر وقت می خواست خودش را به رخ ما بکشد شعری می خواند.
یادش به خیر چه ادم هایی را با آن صفحه و با آن جمع شاعر کردیم شاعرانی که دست ساز هایش مرزهای شهر را در نوردیده حالا دیگر ما را به شاگردی هم قبول نمی کند .
اما حالا میوه ی فضای زمستان همه اش کرم خورده است حالا شاعر ها فقط شعر خود را گوش میدهند و دوست دارند فقط انها شعر بگویند و بخوانند
ایرج نظافتی برایم نوشته بود چرا ار شعر نمی نویسی ، آقای نظافتی نیستی و نمی دانی اینجا شاعر وشاعره ها سه ، چهار ساله حاضرند ناخن کثیف و تیز شان را حواله چشم بهزاد پیر و پرتو اشنا کنند ، اری برادر کسی دیگر عشق شما « شیدا » را نمی شناسد حتی بیتی از شعرهای او را حفظ نیست تازه نمی دانی که در جلسه های کذایی شب شعرشان اسطوره هایمان را به تمسخر می گیرند .
حالا شاه بیت غزل ها نام و نشان یک معشوق زمینی است شب شعرها جایی شده برای دستیابی به معشوقه ها . آقایان استاد نما فقط خود نمایی می کنند و تخریب دیگران هم رویش . حالا دیگر شاعر و شاعره های نارس هزار مقام و منزلت جعلی برای خود می سازند .
اما می دانی تفاوت آن بزرگان با اینها چیست : آنهاعزت نفس داشتند و اینان....
با دعوت یکی از دوستانم به تماشای مسابقه ی نماینده ی کشتی شهرم با نماینده ی مازندران رفته بودم آخرین کشتی را که دیده بودم مربوط یه یک سال پیش و کشتی محسن رضایی و داوود رخش خورشید می شد اما اینبار شرکت شیرین فراز جایگزین پالایش پخش شده بود البته آنهم در دسته ی اول لیگ کشتی .
دیگر نشانی از دلیری های جعفر دلیری نبود قد و بالای رعنای اشکان را نمی توانستی ببینی . همه ی ستاره های کشتی کرمانشاه با قراردادهای فوقالعاده در تیم های لیگ برتر ، کشتی می گیرند اما تیم متوسط کرمانشاه با کشتی گیرانی از لرستان و تهران قراردا می بندد با دیدن این مسابقه لازم بود که این چند خط را بنویسم خصوصا اینکه این تیم با این نفرات و این مربیان در لیگ برتر جایی را نخواهد گرفت
نمی دانم برف می بارید یا باران ، اما یادم هست آنقدر « لرز » کرده بودم که دگمه های پالتو را تا« گلوگاه» ببندم. پله های مجتمع را آرام آرام با تمرکزی آشنا بالا میرفتم . هنوز سرما دست بردار نبود که دستگیره ی در با یک فشار باز شد ، یک میز و یک کتابخانه توجه ام را جلب کرد و بدون اخطار منشی وارد اتاق شدم .
« سلام آقا می خواستم با آقای سردبیر صحبت کنم ...» پیر مرد جوان عدم حضور سردبیر را به من اعلام کرد با اصرار پیر مرد نشستم و شروع به حرف زدن کردم ، آقای مدیر تحریریه هم به جمع ما اضافه شد حرف از گل و بلبل شد . حماسه های « فروغ » و قبر کوچک اخوان دل من ومدیر را آب کرده بود مدیر روزنامه نگاری خوانده بود اما از هر چه شاعر و شاعر پیشه با احساس تر حرف می زد حسابی از صحبت با مدیر « کیف » کردم اسمش سلیمان کیانی بود اما حالا دستمالهای زنش از کوچ او حسابی پر از گریه شده ، من دبیر سرویس ادبی روزنامه آوای کرمانشاه شدم با نام « برگی از درخت تنهایی » نامی فلسفی برگرفته از عرفان چین ، یونان و ایران .
بقیه ی مطلب را با کلیک روی ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب

طعم روزهای نيامده عنوان کتابی است از جليل آهنگر نژادشاعر و روزنامه نگار توانای کرد که روانه بازار کتاب شده است .آهنگر نژاد که اين خبر بر روی وب سايت خود قرار داده توضيحات بيشتری در باره آن نداده است.وی هم اکنون مدير مسوول و صاحب امتياز نشريه صدای آزادی در کرمانشاه و از فعالان زبان و ادبيات کردی کلهری در استان کرمانشاه است.سالهاست که هر وقت می خواهم با خودم رو راست باشم جوهر خودکارم را روی کاغذ حرام می کنم و بعضی وقتها فکر می کنم که به نوعی« نویسنده ام».
روزنامه –هفته نامه- ماه نامه- مجله هاو...زیادی شاهد و گواه نوشته های من هستند اما تمامی این دست نوشته ها نشانگر ایده ها و تفکر من هستند ایده هایی که بدون قید و شرط ونفس خودش را بروز می دهد از این روهیچگاه خوشایند دیگران نوشته هایم را منقلب نکرده است.
و اما...
فهم نوشته ی حاضر مستلزم درک صحیح مطلب « مهریه ویروس ویرانگر زندگی» می باشد نوشته ای که هیچگاه در مقام تحلیل و نقد بر نیامده بود بلکه باز گویی تجربیات یک شخص در لباس وکالت بود البته فقط یک مورداز آن و شرح بعد از آن مثال بر اساس دستاوردهای فراوان ملموس بوده است.
در نوشته ی((مهریه ویروس...))هیچگاه از منظر یک وکیل اعلام موضع نشده است بلکه فقط وفقط یک نوشته شخصی معطوف بر تجربیات قبلی بوده خصوصا این که در سطور ابتدایی نوشته از نوشته هایی صحبت می شود که با قید ((هر چه دلت می خواهد)) قابل توجیه است
اصولا نگارنده در همه حال خود را یک روز نامه نگار ((البته آماتور)) میداند تا یک وکیل و قبل از همه چیز به ژونالیست بودن خود افتخار می نماید فارغ از این بحث یک نویسنده نباید خود را در مقام کارشناس و صاحب- نظر امر ببیند و این امرنیز به مخاطب تسری بیدا می کند و او نیز در خواندن مطلب وظیفه اش ایجاب می کند که نوشته ها را به عنوان و جایگاه و شغل نویسنده مرتبط نکند.
آنطوری که از دوستان اهل علم شنیده بودم وبلاگها جایی است برای نوشته های آزاد،نوشته هایی که قید و بند فراوانی برای نگارش نداشته باشد و جایی باشد برای انعکاس نظرات شخصی و غیر رسمی افراد.
فکر نمی کنم تحریر یک مطلب دلیل موجه و مدللی باشد برای ترور شخصیت یا تسری و تعمیم موضوع به گستره ی تفکرات نویسنده ، قطعا قضاوت نا عادلانه ایست که برداشت صحیح یا نا صواب از یک مطلب دلیلی باشد برای اینکه نویسنده را در برابر حقوق مسلم زنان ببینیم
و اما می خواهم از نوشته ام دفاع کنم نوشته ای که اعلام کننده ی تفکر من است در مورد مهریه های سرسام آور،مهریه هایی که اساس زندگی را با یک تلنگر از هم می پاشد و بارها دلیلی می شود برای وسوسه های ویران کننده،شاید شما خواننده عزیزاز اصرار بر آن موضع ناراضی باشید اما خوب است که به تجربه های افراد احترام بگذاریم و این را دستاوردی بدانیم والا هیچکس نافی تاسیس ثبوتی ((مهریه)) نمی شود یعنی این حق مخالفت امری منتفی و پرت است.
مهریه را هم قانون هم شرع به رسمیت شناخته اما کیفیت و کمیت آن به عرف واگذار شده عرفی که از اصالت یک سرزمین سرچشمه می گیرد و بر سنن قهرمانان دینی ما تاکید می کند شما چه تناسبی بین درآمدهای یک کارمند با نرخ تورم و مهریه ی 2 هزار سکه ای می بینید دیگر از تناسب با مهرالسنه بحثی نمی کنیم.
اما شخصا و بطور متعد د و عملی جهت دفاع از حقوق موکلین زن خود قیام نموده و بارها این امر را به خودم ثابت کرده ام اما سنگینی زنجیره های دستبند بر دست یک جوان بیست ساله برای نبرداختن 500 سکه طلا بعنوان مهریه ی یکجا برایم قابل هضم نیست.
حتما مطلب بعدی ام را در خصوص اعتیاد و رابطه ی آن با طلاق بخوانید.
نمی دانم از کجا شروع کنم یا اصلا" چه بنویسم اما یکی از دوستانم گفت « هر چه دلت می خواهد » دلم خیلی چیزها می خواهد اما به نظر شما می توانم دلبخواهی بنویسم.
فردا یک جلسه دارم موضوعش طلاق است یعنی من قرار است باعث و بانی یک طلاق باشم ، البته خدا نکند اما موکل خوبم هنوز 18 سال هم ندارد که می خواهد زن جوانتر از خودش را طلاق بدهد –به این راحتی ها هم نیست ـ
آقای خوش خیال باید بالغ بر صد و پنجاه میلیون « تومان » پول بدهد آنهم برای مهریه ، بیچاره پولی هم در بساط ندارد حتی نتوانسته چکی را که به من داده پاس کند ، دو راه هم بیشتر ندارد یا باید تشریفش را ببرد زندان یا قسطی د ینش را بدهد.
با یک حساب سرانگشتی اگر معجزه شود باید 42 سال قسط بدهد یا در خوشبینانه ترین حالت ، 84 سال ، یعنی تا آنوقت زنده می ماند ؟
زنش هم از این قاعده مستثنی نیست باید این همه سال و هر ماه برای گرفتن سکه های زرد ، موهای سیاهش را سفید کند.
راستی ! گفتم د ین، من که با این د ینها موافق نیستم ، دینهای هزار سکه ای ، دینهای پانصد سکه ای ، درست است که شرع و قانون ، مهریه را حق مسلم زن می داند اما حقی که بعضی وقتها هم ناحق می شود ، حقی که باعث می شود یک جوان بعضی وقتها کم عقل ، خیلی راحت تشریفش را ببرد زندان ، یک جوان بی حساب و کتاب که به خاطر کله شقی یا عجول بودن بایستی بهترین روزهای زندگی اش را در اضطراب و سردرگمی به سر ببرد.
من که خدا وکیلی این ضرب المثل را قبول ندارم:« مهریه را کی داده و کی گرفته » بیشتر خانم ها مهریه را می گیرند ، آقایان هم دوست ندارند که بدهند یا واقعا ندارند که بدهند.جالب اینجاست که اولین اهرم فشار خانمها مهریه است اهرم فشاری که می تواند عاطفه باشد یا مهربانی .
نمیدانم تا حالا چقدر بد وبیراه خانمها نصیبم شده یا که جوانها چقدر برایم هورا کشیده اند اما قرار شد که حرف دلم را بنویسم.
ازدواج در بعضی خانواده ها بیشتر به یک معامله شباهت پیدا کرده و البته بعضی وقتها واقعا یک معامله است که موضوع و محور اصلی این معامله « مهریه » است . چه چانه هایی که برای کم کردن آن به درد نیامده است و چه گردنهایی که برای پذیرش آن سقوط نکرده اند! اماواقعا" تا بحال با خود فکر کرده اید که فلسفه یک زندکی مشترک و رفتار و کردار زناشویی چیست ؟
مگر نه اینکه قرار است دو نفر تنها و مجزا به خاطر یکسری تشابهات و تفاهمات زندگی شان به هم آویخته شود و نامشان بشود « زن و شوهر » ، زن و شوهری که تکیه گاه هم هستند و اساس و عصای زندگی یکدیگر .
اما برگردیم سر بحث اصلی مان « مهریه » جان ! ازدیاد و فراوانی مهریه - حالا هر چه می خواهد باشد -
به غلط در جامعه به عنوان عنصر امنیتی جامعه جا افتاده است یعنی خانواده ها بر این تصورند که هر چه کمیت و کیفیت آن را چربتر کنند دخترشان دیرتر با کفن سفید خانه ی شوهر را ترک می کند این تصور و تصویر یک عامل بازدارنده است چرا که خیلی وقتها زن و و شوهر مجبور به زندگی با یکدیگر می شوند و این هزینه را به خاطر ناتوانی در پرداخت مهریه می دانند....
من خیلی از جوانها را می شناسم که شاهکارشان یک درآمد 150 هزار تومانی است و دست و پا می زنند برای تقسیط مهریه زنشان ، البته بعضی وقتها حقوق این آقایان در برابر مهریه قسطی محترم کم می آورد ، حالا چه برسد به آنهایی که با نان بازویشان می توانند هوای مفت بخورند....
اما خداوکیلی شما بگویید عامل نگهدارنده زندگی مهریه است ؟ به نظر من علاوه بر اینکه عامل نگهدارنده نیست بلکه ویرانکننده هم شده است ، این ویروس کاملا شناخته شده در اولین کشمکش جدی زندگی مشترک آنچنان با دندانهای تیز و مخوفش پایه های زندگی را تخریب می کند که بعضی وقتها خودش هم از این همه تاثیر در عجب است. ...
اما اگر بعضی خانم ها بدانند که پس از پایان زندگی مشترکشان باید سر بار خود و خانواده بشوند شاید یک کمی در بعضی مواقع کوتاه بیایند وبه این شرایط رضایت دهند البته این امر حالت کلی و اطلاق ندارد بلکه بعضی از مردها ارزش ترحم در این مورد هم ندارند . ...
من نوشته ها و حرفهای دلم را که خیلی وقت بود انباشته شده زدم ، شاید یک روزی در نبود این محدودیتها بنیان بعضی زندگیها محکم وبعضی وصلت ها نزدیکتر باشد نمی دانم یک کمی شما هم فکر کنید شاید یک راه حل فرهنگی پیدا کردیم....
هنوز ستاره ها نای چشمک زدن داشتند،آرام آرام خوابی سنگین پلک هایشان را می گیرد،رنگ های سفید و سیاه و سرمه ای تداخل عجیبی پیدا کرده اند و همه ی
اینها نشانه های صبح شدن است ،من از دیشب یعنی چند ساعت پیش تا حالا که هوا کمی گرگ و میش است با خودم دارم فکر میکنم و اضطراب خواب را در چشمهایم سبک کرده است.
_امروز آقای رئیس جمهور قرار است با یک پتک کوچولو زنگ شروع را بزند ،این یک دستور است و کاری اش هم نمی شود کرد یعنی اول مهر ماه و روز آغاز سال تحصیلی فرا رسیده است.
الان توی یک مینی بوس آبی رنگ نشسته ام ظرفیت خیلی پر است آقای راننده که هرپنج ثانیه یک پک عمیق به سیگارش می زندبرای به دست آوردن یک لقمه ی حلال مجبور شده دو تا پیت قدیمی کوچک را به جای صندلی به مسافران قالب کند .
راستی تا یادم نرفته من از همدان راه افتاده ام و چون سال اول معلمی ام هست مجبور شده ام که به استان همدان بیایم ،الان هم به همراه خودم یعنی تنها باید به یکی از روستاهای فامنین بروم ، اشتباه نکنید فامنین فقط یک بخش کوچک است از توابع همدان که بالای یکصد کیلومتر از مرکز استا ن فاصله دارد . روستای......... صد و بیست و شش نفر جمعیت دارد و مثل تمام روستاهای ایران شغل اول و آخرشان کشاورزی است یعنی من در یکی از روستاهای نسبتا" دور معلم هستم.
برداشت اول
هنوز پایم بین پله ی مینی بوس و زمین است یعنی دارم پیاده می شوم چشمم به خانه های کوچک و یکنواخت ده میخورد خانه های یکرنگ قهوه ای که بوی کاهگل خیسشان آدم را مست می کند،گاو و گوسفندها خیلی آزادانه و بدون هیچ محدودیتی برای خودشان گشت و گذار می کنند و هیچکس حق تعرض به آنها را ندارند .
چند زن میانسال با هم مشغول گپ زدن هستند وحسابی بازار صحبت ها یشان گرم است به قدری که یک پسر بچه از بس آویزان مادرش می شود که حوصله اش را از دست می دهد و خودش را به نشانه ی اعتراض به روی خاک می اندازد به یکباره حس غریبی تمام وجودم را فرا میگیرد نمی دانم چه کار کنم حتی قدرت درست نگاه کردن را هم ندار م نمی دانم چه احساسی است و برای اولین بار است که وجودم را تسخیر کرده است آنقدرمبهوت این احساس مضطرب شده ام که فراموش میکنم مینی بوس قصد حرکت دارد ، راستی تمام این اتفاقات در فاصله ی پله ی ماشین با زمین روی داد،باور که می کنید؟ حتما" باور می کنید چرا که من هنوز هم راجع به احساسم فکر میکنم .
یک ساختمان کوچک از دور برایم چشمک می زند و مشخص است که از جنس خانه های روستا نیست ،بله اینجا مدرسه ی ...روستای ... است فقط بیست و چهار متر مساحت مدرسه است و قرار است شانزده دانش آمز در یک کلاس چهارده متری درس بخوانند ، البته با اذیت وآزار نیمکت های خشک! فکر نمی کنم بهتر از این هم بشو د، باز هم بگذریم.
نمی دانم چرا ! اما مثل یک بخاری از درون دم کردهام عرق هی روی پیشانی و کف دستهایم سر میخورد، به در کلاس رسیده ام یعنی همان مدرسه.
اینجا خبری از لباسهای متحدالشکل و یکنواخت نسیت و هیچ دانش آموزی لباس فرم ندارد ، بچه ها همه و بدون استثنا کلاس اولند و برای اولین بار است مدادشان را با تیغ بی رحم تراش سیقل می دهند و قلم به دستشان بگیرند و شاهکارشان بشود خواندن نامه برای مادرها و پدرهای پیر روستا .
برداشت دوم
آرنج دست راستم را روی میز آهنی می گذارم جو سنکینی کلاس را فرا گرفته است بچه های شش و هفت ساله به آرامی در گوش هم پچ پچ می کنند ، گونه های سرخ و دست های پوست پوست شده ی بچه ها اولین چیزی است که توجه ام را جلب می کند راستی اینها چون اول کارند بر پا و بر جا را نمی شناسند، چشمهای تیله ای یکی از پسرها به من می فهمانند که منتظر حرف زدن من هستند .
« سلام بچه ها...» این اولین جمله ای است که در تجربه ی تدریسم ثبت می شود ، خودم را معرفی میکنم « من معلم شما هستم و باید به حرفهای من خوب گوش کنید تا شما هم با سواد بشوید و به جایی برسید...»
از بچه ها تک تک اسمشان را می پرسم اسمهای جالب و ترکیبی که فقط نامشان را به من می گویند و هر بار مجبور می شوم بپرسم« فامیلی ات چیه؟» دخترها سمت راست نشسته اند ، لباسهای نامنظم و مقنعه های چروک و دست ساز ، تشویش عجیبی به نگاهم انداخته است .
به طرف تخته سیاه می روم ، تخته پاک کن و گج کنار هم لم داده اند و انتظار مرا می کشند ، گچ ها را دستم می گیرم ، من قرار است یک جمله روی تخته سیاه بنویسم قسمت فوقانی تخته سیاه را انتخاب می کنم شروع به نوشتن می کنم «به نام...» هنوز جمله ام تمام نشده گچ سفید خودش را در اختیار من قرار داده و هی دارد از وجود خودش مایه می گذارد و فداکاری می کند ذرات غبار گچ روی دستم نشسته است دستم را بیشتر فشار می دهم ؛« ...خدا » و این اولین جمله ای است که روی اولین تخته سیاه عمرم نوشتم.
بله! من معلمم و رسالتم با آن سه کلمه شروع شد .
(تقدیم به همه ی معلم های دنیا)
گیسوانت را
شانه می زند
باز
بوی سفر گرفته ای
با چمدانی در مه گم می شوی
بدون هیچ نگاه !
و من
از ابتدای جاده برایت
دست تکان می دهم
خدا حافظ...